دقیقن دو هفته و دو روز است که مامان رفته...صبحانه خورده و نخورده موهایم را بالای سرم جمع میکنم... کرم میزنم... وسایل نقاشیام را میریزم داخل کیفم...این ریملم هم که دوستش داشتم دیگر دارد تمام میشود ...گوشت چرخ کرده را از فریزر میگذارم بیرون تا برگردم یخاش باز شود...روژ گونهام را میزنم و میروم سعی کنم همه نقاشیهای نیمه کارهام را تکمیل کنم...هیچ وقت نتوانستم معلم نقاشیام را دوست بدارم...
میرسم خانه...معدهام در حال منفجر شدن است...نمیدانم از خامه است یا قارچ یا بستنی...گوشی مامان خاموش است... وسایل نقاشیام را بیرون میآورم و رنگهایی که دوست ندارمشان عوض میکنم...حواسم باید به پیاز داغ هم باشد...روی شیشه پریژن را میخوانم نوشته برای از بین بردن حیوانات خانگی...اسم همه جانورها هست به جز مارمولک...پس برای همین بود نمرده بود...و من سرم از کم خوابی دیشب درد میکند که مجبور بودم نصفه شب که از ترس از خواب میپریدم چراغم را روشن کنم ببینم در اتاقم یا زیر تختم مارمولک هست یا نه...چشمهایم را که میبندم رنگهای درخت و برفهایم قاطی میشوند...و ایده جدیدی به ذهنم میرسد...یادم باشد صندلهای خواهرم را که کلی سفارش کرده بردارم...بالاخره تکه گم شده پازلم را پیدا کردم...یک جایی بود بین آب و خشکی...
ذهنم نامرتب است...گوشی مامان هنوز خاموش هست...نمیدانم اصلن آن همه وسایلی که باید برمیداشتم گذاشتم یا نه...کاش یک جا نوشته بودمشان...چهار هفته است که قرار بوده قرص روی را هم با آهنم بخورم اما یادم میرفته، یادم باشد هر دو تا را بردارم...گوشوارهها و سایه سبزم را هم گذاشتم جلوی چشمم یادم باشد صبح بردارم...برای کتابهای بیچارهام جا نیست...هنوز وقت دارم...آخ جان مامان روشن شد...
روی اپن آشپزخانه نشستهام و پاهایم را تاب میدهم...نگاهت میکنم که لباسهایت را تا میکنی و میگذاریشان در چمدانت...تماشایت میکنم و صورتت را با اندک تهریشی که میدانم که میدانی من دوستش دارم ، حفظ میکنم فکر میکنم حالا که میروی باید گریه کنم مثل فیلمها اما گریهام نمیآید شاید هم وقتش نیست...تو اما میروی و میآیی و سرم را بغل میکنی مثل فیلمها... و میگویی دلت تنگ میشود...دلم تنگ میشود...حتی برای آن مبل یک نفره کنار کتابخانه...برای میز کوچک کنار تخت که جای ساعت خشنت! بود...برای عطر جلوی آینه...
و فکر میکنم الان سرنوشت آن عکس دو نفرهی نگرفتهای که اصرار میکردی برای گرفتنش چه میشد...
و آرزو میکنم کاش کشیش بودی...
اصلن و ابدن آدم خرافاتیای نیستم ها...اما چشم شور که دیگر شاخ و دم ندارد!
روی یک لنگه از کفشهای سفید نازنینم سوراخ شده..آخرین باری که پوشیدم یعنی حدودن چهار روز پیش سالم ِسالم بود...نوک یک از برگهای بامبوهای بینوایم در حال زرد شدن هست...پاشنه کفش خواهرم شکست همینجور بیدلیل ها،تازه همان روز خریده بود بیچاره...مانتو مامان گیر کرد به ماشین پاره شد...دندون بابا شکست وقتی داشت کیک! میخورد...و...
همه اینها دقیقن همان روزی اتفاق افتاده اند که خانم "ه" از چیزی تعریف کرده باشد یا کلن خوشش بیاید!
میترسم یک روز صبح بیدار شوم موهایم مثلن سبز شده باشد یا کلن کچل شده باشم زبونم لال!
- استخر میای؟
+ نه نمیتونم )-:
- تو ام با اون برنامهات !
+ ببین اصلن میدونی چیه...تو اصلن نیا هی از من بپرس کِی میتونی بیای...کِی نمیتونی...ببین من هروقت اومدم برای تو تعریف کردم فلان مهمانی در پیش است یا خدای نکرده تولدی...عروسیای...خانه دوست عزیزی...مسافرت یکی دو روزهای...یا از اون طرف مثلن کنکوری یا تحویل پروژهای..سمیناری...و از این دست تو خودت دیگه بشین حساب کن!
ربطش؟
اگر کلن دو روز در ماه باشد که قیافه آدم رنگ پریده باشد و حلقه کبود دور چشم را با صد من کِرِم هم نتوانی بپوشانی و شدیدن سردرد و حالت تهوع هم داشته باشی و مدام غذاهای رنگارنگ جلو رویت چشمک بزنند ولی نتوانی بخوری و حوصله هیچکس و هیچ چیز را هم نداشته باشی، همه این مراسمهای بالا هم دقیقن و بدون استثنا و بی برو برگرد در همین دو روز برگزار شوند...خب الان جا داره آدم به شانسش چی بگه واقعن؟! به هرحال من از این به بعد با خودم شرط بستم که نمیروم دیگر، حالا خودش(کی؟) میداند...و دقیقن و فقط و فقط به همین دلیل چند روز پیش تولد الف رو نرفتم...
دستهایت را میگیرم...خیره نگاهشان میکنم زیر و رویشان میکنم تا حلقه نداشتهات را پیدا کنم... تو گریه میکنی و من دوست دارم فقط تماشایت کنم...حس میکنم دوباره میتوانم دوستت بدارم شاید...برادرت هم هست مدام از تو تعریف میکند و اینکه قرار است عضو تیم ملی شوی...بیچاره فکر میکند بار اولیست که تو را دیدهام یا اصلن نمیشناسمات...دخترکی هم در رفت و آمد است با خودم فکر میکنم این کدام رنگ از دوستدخترهای رنگارنگ برادرت هست که میگفتی!
میبینی هنوز در خوابم هم عاشقت میشوم!
هیچ میدانید چه شده؟؟؟!!!!هفته پیش کنکوره رو دادم و خلاص...من تا قبل از یک کار یا امتحان سخت همیشه فکر میکنم زندگی دو مرحله دارد قبل از امتحان و بعد از امتحان...آنقدر از میز و صندلیام خسته و دلزده بودم که هیچ میلی به نشستن و نوشتن نداشتم...این وقفهها باعث میشوند نوشتن سخت شود و تازه وبلاگهای مورد علاقهام گم شوند...و متاسفانه هیچ علاقهای هم به گوگل ریدر ندارم فعلن...وقت زیاده هنوز...بگذریم..
این روزها دوباره وقت روزانهام آن قدر امپیتری شده ( چرا من همیشه در حال وقت کم آوردنم؟ برای خودم هم سوال هست!! خب البته ایندفعه فرق میکند!) که حتی فرصت نمیکنم این کتاب و تستها را جایی گم و گور کنم تا چشمم به چشمشان نیفتد و کمتر حرص بخورم...چطور دادم کنکورم را؟ این هم از آن دسته از سوالهاست که هیچ وقت جوابی برایش ندارم...و هیچ وقت هم دوست نداشتهام کسی بپرسد...
هوممم نمیدانم سلیقه کتابخوانی من عوض شده یا نه اشکال از کار این بنیاد گلشیری و مهرگان و از این نوع هست که اصلن نمیتوانم درک کنم به چی این کتاب جایزه دادهاند...حیف آن غصهای که خوردم برای اینکه خودم را کنترل کنم تا روز کنکور نمایشگاه نروم...اصلن خوشم نیامد...البته خیلی کتاب نگرفتم امسال...در حد همان پنج شش کتاب...حالا پولش و وقتش جهنم...اما تا چند روز این شانهام جای کیفم وحشتناک درد میکرد...خب البته سنگینتریناش مربوط به خواهرم بود که از همه کتابها بیشتر دوستش میدارم...نوشتههایش که به درد من نمیخورد، فقط عکسهای خوشگلی دارد اما فرصت! نکردهام همهشان را نگاه کنم...هوس کرده بودم یک کتاب ایرانی خوب بخوانم..این هم که از این...مدتهاست یک کتاب خوب آنطور که به دلم بنشیند آنچنانی، نخواندهام...
لواشکهایی که دوستت به من میدهد را نصف میکنم...هوا دیگر کم کم دارد تاریک میشود...سهم خودم را میخورم بعد یکییکی سهم تو را هم از دستت کش میروم و میخورم..عوضش شکلاتی که به من دادی را به خودت میدهم دوست دارم چایام را تلخ بخورم...هوای عصرهای فروردین و تا حدودی اردیبهشت را که نمیشود پیشبینیاش کرد دوست دارم...من همان مانتوی نازکم را پوشیدهام و میلرزم.. به اصرار تو کاپشنت را می پوشم...تو از سرما موهای دستهایت سیخسیخ میشود و من از ترس اینکه دوباره دعوایمان شود کاپشنت را درنمیآورم...کتابهایم را میگیری و من دستهای سردم را در جیبهای کاپشنت قایم میکنم...چهار نفریم...باز هم زن حسود درونم سر بر میآورد؛ نمیدانم چه مرگش است؛ میدانم اما نمیگویم...و باز هم تو خودت را به بیخیالی زدهای...موجود نفرتانگیز را هم میبینیم و اگر تا امروز شک داشته دیگر امروز یقین میکند...البته امیدوارم..از کنارش رد میشویم...من دماغم را بالا میگیرم و خودم را بیشتر به تو میچسبانم...هیچ کدام از حرفهایتان را گوش نمیدهم..منتظر فرصتی هستم کاپشنت را پس دهم..کتاب هایم را بگیرم و بروم خانه بخوابم...خسته ام...از کلنجار رفتن با ذهنی که سرزنشم میکند به خاطر امروز،خسته ام...
پ.ن: این را هم تازه کشف کردم...دوستش داشتم خیلی!
این که میبینید کلوچه منهههه...صورتش شبیه کلوچهس...یعنی خوردنیهها...الان مامان و باباش که دایی و زندایی من باشن رفتن خرید و این کوچولو پیش منه... و داریم با هم حرف میزنیم و آهنگ گوش میدیم و نارنگی میخوریم...حرف میزنیم که چه عرض کنم! حرف با یک بچه یک سال و چند ماهه.... اون یک سری اصوات نامفهوم خارج میکنه و من الکی جوابش رو میدم یا من باهاش حرف میزنم و چون نمیفهمه چی میگم هی میگه " ها؟ ". نارنگی که میخوریم هسته هاشو جدا میکنم میذارم دهنش بعد من که دستمو میذارم جلوی دهنم و هسته در میارم اونم میذاره و الکی اداشو درمیاره...الاااااااهی....البته هر چند دقیقه یک بار هم یاد مامانش میافته و باید حواسش رو پرت کنم...برای همین الان n بار کتابهای من رو یکی یکی از اون ور اتاق آورده این طرف و دوباره یکی یکی برده گذاشته سر جاش...

*خب مگر دنیا کوچک نیست؟ همان که خودت اصرار داشتی...پس شاید روزی گذارم به همان کتاب فروشی افتاد...
حیاط قشنگی دارد...از پلهها که پایین میروی سالن نسبتن بزرگی ست که از زمین تا سقف تابلوهایش را چیده یا به دیوار زده با قیمتهای آنچنانی...گوشه سمت راست آکواریوم متوسطی گذاشته که تا دماغت را به شیشهاش نچسبانی ماهیها پیدا نیستند بس که آبش کثیف است...میز درازی وسط گذاشته که چند شعاع باریک نور از پنجره روبهرو رویش افتاده که جان میدهد برای نقاشی کشیدن...آن طرفتر یک قفس با دو پرنده کوچک که نمیدانم اسمشان چیست هست که آهنگهایی که میگذارد به سلیقه آنهاست...حس میکنم خیلی دوستشان دارد...و پشت میز چیزی شبیه بوفه هست با اشیای عتیقه مانند...مرد(پیری) میرود و میآید و مدام صدایم میکند... من به دنبالش میدوم و به هر تابلو که میرسد خاطرهای دارد برای گفتن...میبرد مرا پشت آن سالن آن جا هم پر تابلوست و باز میبرد پشت پشت آن سالن، یک انباری متوسط ولی تار عنکبوت گرفته است پر پر تابلو..هم قشنگ هم زشت...
منتظر دوستم میمانم..یک کاغذ میگذارد روی میز، با چند طرح و میخواهد ده دقیقهای طرحش را بزنم بعد هاشور و سایه...چندان در مود کشیدن نیستم ولی میکشم...میگوید حتمن باید ادامه دهم حتمن...لابد هم پیش او...زیاد حرف میزند...
-----------------------
میتوان از یک رسانه مشترک مثل هوا یا فیبر نوری، چند سیگنال را به طور همزمان با روش FDM ارسال کرد.به عبارت دیگر یک خط انتقال به چند کانال انتقال تقسیم میشود.بنابراین گاهی سیگنال آنالوگ صدا را به سیگنال آنالوگ باند گذر مدوله میکنند تا در باند گذر کانال انتقال داده قرار بگیرد و امکان ارسال همزمان چند سیگنال به روش FDM فراهم شود.
مالتی پلکسینگ تقسیم زمانی(TDM)، به جای مالتی پلکسینگ تقسیم فرکانس (FDM)، برای سیگنال های دیجیتال استفاده میگردد.در TDM نویز مدولاسیون داخلی وجود ندارد، در حالیکه برایFDM این مورد وجود دارد.
---------------------------
چه فراموشی سنگینی
سیبی از شاخه فرو می افتد
دانههای تخم کتان
زیر منقار قناریهای عاشق می میشکنند
گل باقالا اعصاب کبودش را در سکر نسیم
میسپارد به رها گشتن از دلهره گنگ دگرگونی
و در اینجا، در من، در سر من؟....
--------------------------
تا بهار...
فکر میکنم..........یعنی میرسد روزی، من آنقدر شجاع بشوم که وقت خانه تکانی، تمام خاطراتم از قبیل مکتوب و مصور را دور بریزم؟همه همهشان را ؟ و دیگر فکر نکنم و حسرت نخورم چرا آن روز جلوی دانشگاه از نوشتههایم کپی نگرفتم؟
فکر میکنم...........من نه یک نقاش حرفهای هستم..نه یک مهندس درست و درمان...نه یک ورزشکار حرفهای...نه یک نویسنده معروف...نه در سازی تخصص دارم...نه حتی به یک زبانی مسلطام آنچنانی و تمام و کمال بلدش هستم( ترکی هم حساب نیست.. یک بار همین جوری زنگ زدم جایی به عنوان مترجم ترکی استانبولی گفتند باید تحصیلات دانشگاهیش را داشته باشم!!!( مترجمی را خیلی دوست دارم) یعنی یک نفر که فرضن چندین سال فرانسه زندگی کرده ولی تخصصش چیز دیگریست به اندازه یک نفر که فارغالتحصیل زبان فرانسه از یک دانشگاه درپیت است،فرانسه نمیداند؟!...بگذریم...اصلن موضوع چیز دیگریست...شاید هم من اشتباه میکنم )... و نه خیلی چیزهای دیگر...همه چیز، ناتمام است...چه آدم معمولیای هستم من..من که همیشه از معمولی بودن فرار میکردم و دوست داشتم شده حتی یک پله بالاتر بایستم حالا حس میکنم جایی که ایستادهام برایم غریب است..نکند اشتباه آمده باشم...حتی آینه هم این روزها یک آدم معمولی را تحویلم میدهد..
فکر میکنم.............دوست دارم تا دو ماه دیگر به حرف هیچکس گوش نکنم..فقط دو ماه...
فکر میکنم..............روزی که میم به الف زنگ زد و خبرش را داد، در آن لحظه به من هم فکر میکرده...البته که دیگر مهم نیست...
شب به روی جاده نمناک
ای بسا من گفتهام با خود
" زندگی آیا درون سایههامان رنگ میگیرد؟
یا که ما خود سایههای سایههای خویشتن هستیم؟"